تبلیغات
نور شریعت - رویاها و خوابهای شیرین (به بیان آیت الله شریعتمدار جزایری)-قسمت چهارم از 47 تا 56

نور شریعت
 

بـه سـایـت نـور شـریـعـت خـوش آمـدیـد
 


رویاها و خوابهای شیرین


47 ـ قضیه‌ای در بیداری

در روز 20/9/1374 ش مطابق با 18 رجب 1416 ق که از مشهد مقدس عازم عمره شدیم و 7 روز در مدینه و 7 روز در مکه بودیم از طرف بعثه مقام معظم رهبری مستقر در مدینه به من گفته شد که برنامه‌ای هست که آقایان روحانی کاروان‌ها هر شب در مسجد الحرام به نوبت باشند تا اگر مسئله‌ای برای کسی پیش آمد کند از او سؤال شود و مردم حیران در وظیفه شرعیه نباشند.
نوبت من شب شنبه شب آخر ماه رجب بود که از ساعت 10 تا 5/12 می‌بایست در نزدیک مقام ابراهیم بنشینم تا هر کس مراجعه کرد و مسئله‌ای داشت پاسخگو باشم. طبق برنامه همان شب وارد مسجد الحرام شدم و در آغاز طواف به نیابت از امام زمان (علیه الصلاة و السلام) انجام دادم و در جای منظور نشستم. و البته مراجعاتی صورت گرفت مسائلی پرسیده شد و پاسخ دادم.




=================================================


47 ـ قضیه‌ای در بیداری

در روز 20/9/1374 ش مطابق با 18 رجب 1416 ق که از مشهد مقدس عازم عمره شدیم و 7 روز در مدینه و 7 روز در مکه بودیم از طرف بعثه مقام معظم رهبری مستقر در مدینه به من گفته شد که برنامه‌ای هست که آقایان روحانی کاروان‌ها هر شب در مسجد الحرام به نوبت باشند تا اگر مسئله‌ای برای کسی پیش آمد کند از او سؤال شود و مردم حیران در وظیفه شرعیه نباشند.
نوبت من شب شنبه شب آخر ماه رجب بود که از ساعت 10 تا 5/12 می‌بایست در نزدیک مقام ابراهیم بنشینم تا هر کس مراجعه کرد و مسئله‌ای داشت پاسخگو باشم. طبق برنامه همان شب وارد مسجد الحرام شدم و در آغاز طواف به نیابت از امام زمان (علیه الصلاة و السلام) انجام دادم و در جای منظور نشستم. و البته مراجعاتی صورت گرفت مسائلی پرسیده شد و پاسخ دادم.

از جمله مراجعات این بود که زنی از شیعیان قطیف سعودی مقداری آب آورد و گفت این را تبرک کن و من از او گرفتم و آیات و ادعیه بر آن قرائت کردم و به او دادم طولی نکشید که زنی دیگر آمد او نیز مقداری آب آورد و خواهش کرد که برای او تبرک کنم من هم اجابت کردم پس از آن دو نفر دیگر آمدند ناگهان مشاهده کردم که در اطراف من زنان بسیاری جمع شده‌اند و تقاضای تبرک کردن آب دارند که با خود آورده‌اند من در آن تجمع آنها از مأمورین سعودی احتیاط کردم و به یکی از مردان شیعه قطیف که در آن نزدیکی بود گفتم من حرفی ندارم تا صبح هم که باشد حاضر هستم بنشینم و آب تبرک نمایم و خواسته آنها را مردود نکنم لیکن اگر مأمورین وهابی که مخالف هرگونه تبرک و توسل هستند متوجه شوند برای اینها زحمت خواهد شد آبها را میریزند و شاید از آن بدتر هم بشود آن مرد به زن خود گفت که به زنهای دیگری که بودند قضیه را بگوید و به آنها گفت آبهای تبرک شده را با آبهای دیگر مخلوط کنید و به آن اکتفا نمائید پس از آن مراجعه آنها قطع شد. و اما حادثه مهم دیگر که مقصود از نوشتن آن است این بود که اواخر وقت نشستن بود و من قرآن می‌خواندم ناگهان دیدم جوانی خوش سیما که ریش متوسط نه بزرگ و طولانی و نه کوتاه با قدری موزون و صدائی دل نشین در کنار من ایستاد و سلام کرد و پرسید «من این انت» از کدام مکان هستی و من متوجه سؤال او نشدم زیرا متعارف که من دیده بودم این بود که می‌پرسیدند: «من ای البلد انت» یعنی از کدام کشوری و جمله «من این انت» برای من تازگی داشت چون متوجه نشده بودم دو مرتبه سؤال کرد «من این انت، ترکی، سوری، عراقی» از کجا آمده‌ای از ترکیه یا سوریه یا عراق آنگاه متوجه شدم و گفتم: «ایرانی».

گفت: «ارید اعطیک مالاً» من می‌خواهم به تو مالی را بدهم. من برای اینکه به فهمم شیعه است یا یا سنی پرسیدم «من ای البلد انت» از چه کشوری هستی چون معمولاً هرکس  را که با او تماس می‌گرفتم یا او با ما تماس می‌گرفت ابتدا همین سؤال را می‌کردم تا به فهمم از چه کشور است و روشن می‌شد که شیعه هست یا سنی.

اگر شیعه بود خود می‌گفت که من از قطیف هستم یا احصاء یا دمام یا نجران و یا بحرین و یا کشورهای دیگر که شیعه نشین دارند و خود را معرفی می‌کرد ومعلوم می شدکه شیعه است ویامی گفت ازکشورهای سنی نشین وسنی هستم  زمانی که من به او گفتم «من ای البلد انت» از چه کشوری هستی پاسخ داد «من هذه الاطراف مکه جدا» گفت من از همین اطراف هستم مکه جده.

و چون شیعه در مکه و جده بسیار کم است به ذهن من نیامد که شیعه باشد از این رو به او گفتم این مال را که می‌خواهی بمن بدهی زکاة نباشد زیرا زکاة بر ما اولاد پیامبرe حرام است چون احتمال دادم که آن مال از زکاة باشد زیرا در سفرهای پیش که مشرف به مکه شده بودم هیچگاه برخورد نکرده بود که کسی  به  دون جهت پولی داده باشد اگر پولی به دست می‌آمد معمولاً از وجوهات شرعیه بود.

از کس دیگری هم تا حال نشنیده‌ام که در این سفر به دون جهت آن هم به ایرانی پول داده باشند از این جهت احتمال دادم که این شخص سنی است مثلاً و از بابت زکاة می‌خواهد بدهد. زمانی که گفتم از زکاة نباشد پاسخ داد نه تنها از راه سبیل الله و قربت الی الله است و چنان این پاسخ را داد که مسئله را می‌داند و نیازی به این سؤال نبوده است.

گفتم حال که از زکاة نیست مانعی ندارد آنگاه دست در جیب خود کرد و مبلغ دویست ریال سعودی یعنی دو اسکناس صد ریالی را بیرون آورد و به من داد و من آنها را گرفتم و پس از آن او را ندیدم زمانی که برخاستم و از مسجد بیرون می‌رفتم به خانواده قضیه را گفتم او گفت من چیزی را برای برخی از بچه‌ها می‌خواستم بخرم در برابر کعبه گفتم خدایا صد ریال برسان تا آن چیز مطلب را بخرم من گفتم صد ریال درخواست شما رسید فردا صد ریال از آن را همان چیز که گفته شده بود با اضافه پول دیگر خریدم و صد ریال دیگر را به عنوان تبرک نگهداری کرده‌ام.

پس از آن تاریخ واله و حیران مانده‌ام که آن شخص با آن سیمای خوش و صدای دلنشین در آن مکان محترم پس از طواف به نیابت امام زمانu و پاسخ گفتن مسائل شرعی مردم و قرائت قرآن چه کسی بوده است؟

خداوند معرفت مرا به امامزمانuبیشتر فرماید و چشمان به گناه آلوده‌ام را با عرفان به سیمای نورانی او روشن فرماید.

48 ـ کرامتی در بیداری

در قضیه سابق از دویست ریال سعودی سخن گفته شد که در کنار کعبه به من داده شده بود اینک کرامتی که از این پول مشاهده کرده‌ام می‌نویسم در سال 1376 ش در فروردین این سال که مطابق با ذی الحجه 1418 قمری بود ومن  به حج مشرف شده بودم پولهائی که به همراه داشتم تمام شده بود و پیش از رفتن به عرفات از ایران با من تلفنی تماس گرفته شد و سفارش شد که چیزهائی را بخرم و چون من پولهای خود را خرج کرده بودم و دیگر پولی نداشتم به آنها گفتم دیگر از پول خبری نیست و آنها به من گفتند باید این سفارشها را بخری هرچند پول قرض کنی.

وقتی تلفن تمام شد با خودم فکر کردم که چه کار کنم و از چه کسی پول به گیرم با وصف اینکه در مکه کسی به کسی پول نمی‌دهد و هر کس هر چه با خود پول آورده برای خود نگه می‌دارد و آنها را مصرف می‌کند.

پس از لحظه‌ای به فکرو به یاد صد ریال سعودی که همراه داشتم و آنها را به قصد تبرک نگه داری کرده بودم افتادم و از همان دویست ریال باقی گذاشته بودم که در کنار کعبه به من داده بودند پس از توجه به آن پول با خود چنین قصد کردم که اگر این پول کرامتی دارد و از مقامات بالائی به من رسیده است باید کرامت خود را نشان دهد و پولی را که من نیاز دارم به من برساند و اگر این پول از مقامات بالا نیست و یک پول عادی است و کرامتی ندارد همان را خرج می‌کنم وبرای  نگه‌داری آن دیگر سببی نخواهد بود.

با همین قصد ماندم و به عرفات و مشعر و منی رفتم و پس از انجام اعمال حج که با فاصله کمی پس از آن به ایران برگشتم آن پول کرامت خود را نشان داد و مبلغ سیصد و هفتاد ریال پول سعودی که نیاز داشتم خداوند به من رسانید و در آن سفارشهائی که شده بود خرج کردم و آن صد ریال را هنوز نگه داشته‌ام.

الحمد لله ربّ العالمین.

49 ـ رؤیا صادقه

در روز 11 محرم 1419 ق مطابق با 17 اردیبهشت 1377 ش اخوی محترم حاج سید جلال شریعتمدار دار فانی را وداع گفت و پس ازشرکت در انجام مراسم در اهواز و ترکالکی به قم آمدم و در شب 25 محرم که مصادف با شهادت امام سجادuبود مجلس ختمی برای ایشان در تکیة یزدی‌های بازار در قم  از طرف هیئت بنی الزهراء گرفته شد.

در شب ختم که در کنار درب ورودی تکیه ایستاده بودم و مردم از اهل علم و کسبه و دیگر اقشار وارد مجلس می‌شدند ومی رفتند متوجه شدم پیرمردی که قبا و عبا مانند لباس روحانی داشت لیکن کلاه سفیدی بر سر داشت وارد مجلس شد و کنارمن  که رسید خم شد و دست مرا گرفت و بوسید و تسلیت گفت و احوال پرسی کرد و وارد مجلس شد و نشست پس از ختم مجلس ختم که عزاداری شروع شد جوانی کنار من آمد و گفت آقای حاج حسین نائینی با شما کار دارد و می‌خواهد با شما سخنی را بگوید من گفتم باشد و من در خدمت ایشان خواهم بود.

پس از عزاداری که مقدار زیادی از شب گذشته بود پیرمرد در کنار من آمد و گفت نام من حاج حسین نائینی است و من از اهل کربلا بوده‌ام و در کنار خیمه‌گاه مغازه‌ای داشته‌ام و دو برادر سید از سادات جزائری رفیق من بوده‌اند و امشب شنیدم در تکیه یزدی‌ها برای سید جزائری ختمی هست به یاد رفاقت با سید جزائری در کربلا آمدم و در این ختم شرکت کردم.

من گفتم سادات جزائری بسیار هستند و در تمام شهرهای دنیا متفرق می‌باشند و من آن سید جزائری که در کربلا رفیق تو بوده است نیستم سپس گفت من داستان خوابی را می‌خواهم برای شما تعریف کنم و آن خواب این است که:

من در کربلا با دو سید برادر از سادات جزائری دوست بودم که هر روز آنها را می‌دیدم و با آنها معاشرت داشتم و دوستی داشتم به نام عباسعلی که او هم مغازه دار بود و با همدیگر قرار گذاشته بودیم که هرکدام از مازودترازدیگری از دنیا رفت به خواب دیگری که هنوز زنده است بیاید و آنچه را که بر سرش رفته است بازگو کندپس اززمانی که ازاین قرارگذشت  دوستم عباسعلی در حمام به زمین خورد و سکته کرد و از دنیا رفت من شب اول دفن او منتظر شدم که او رادر خواب ببینم اما خبری نشد دو شب گذشت سه شب چهار شب تا هفت او هم گذشت و هرچه می‌خوابیدم که او را به خواب ببینم خبری نمی‌شد.

تا اینکه به کتاب دعا مراجعه کردم و دستوری را که برای خواب دیدن اموات نوشته شده بود به کار گرفتم از خواندن نماز با آن دستور مخصوصی که هست پس از انجام و نماز و دعاهائی که بود خوابیدم در عالم خواب دوست خودم عباسعلی را دیدم در مغازه من ایستاده با او سلام و احوالپرسی کردم و گفتم چه قراری میان ما بود گفت که هر کدام از ما پیش از دیگری بمیرد به خواب دیگری بیاید و قضیه خود را تعریف کند گفتم پس چرا تو به وعده خود وفا ننمودی و شب اول به خواب من نیامدی گفت آخر من در زندان بودم و نمی‌توانستم بیایم گفتم مگر در آن عالم هم زندان هست گفت آری.

گفتم پس حال چگونه آمدی گفت از زندان آزاد شده‌ام گفتم چطور؟ و چه کسی تو را از زندان آزاد کرد ؟گفت در شب جمعه آقای جزائری مرا از زندان آزاد کرد من با 99 نفر دیگر در زندان بودیم و آقای جزائری همان سید که دوست تو می‌باشد آمد و در زندان را باز کرد و من و دیگر اهل زندان را که صد نفر بودند آزاد کرد گفتم الحمد لله حال قضیه خود را با من می‌گوئی و آنچه را که دیدی تعریف می‌کنی؟ گفت نه اجازه ندارم گفتم آخر ما با هم قرار گذاشته‌ام و تا برای من تعریف نکنی دست از تو برنمی‌دارم گفتم نمی‌شود اصرار بسیار کردم گفت اگر می‌خواهی آنچه را که بر من گذشته  به دانی باید خودت با چشم به بینی و من نمی‌توانم تعریف کنم اگر می‌خواهی بدانی باید با من بیائی تا به تو نشان دهم.

من قبول کردم در مغازه را بستم و قفل کردم و همراه او روان شدم چند قدمی که آمدیم و به خیمه گاه رسیدیم گفت چه چیز همراه داری گفتم مهر و تسبیح و کلید مغازه گفت اگر بخواهی با من بیائی باید کلید مغازه را دور بیندازی گفتم چگونه کلید را دور بیندازم وپس ازبرگشت   باید به مغازه بروم و در آن را باز کنم گفت اگر به خواهی همراه من بیائی باید کلید مغازه را پرت کنی من کلید را در دست گرفتم و در نظر گرفتم سوراخی که در میان دیوار بود در میان آن سوراخ گذاشتم و آن را نشان گذاشتم که در هنگام برگشت آن را پیدا کنم و بردارم.

سپس به او گفتم اجازه بده مقابل حرم امام حسینuرسیده‌ایم سلامی به حضرت به  نمایم گفت حاج حسین از حرم خیلی دور شده‌ایم و اینجا مشرق زمین است من خیلی وحشت کردم به او گفتم همین جا برای من تعریف کن و مرا بگذار برگردم گفت نمی‌شود باید بیائی تا خودت به بینی مرا وحشت بیشتری گرفت که قدرت رفتن با او را نداشتم با یک فشار دست خود را از میان دست او بیرون آوردم و از او جدا شدم و صدای بلندی کردم و صیحه‌ای زدم و در همان حال از خواب بیدار شدم.

عرق بسیاری کرده بودم و پدرم که 115 سال از عمر او گذشته بود و خیلی سرحال بود در کنارم بود او هم از صدای من از خواب بیدار شد گفت چه شده است گفتم خواب وحشتناکی دیدم از خواب بیدار شده‌ام گفتم آیا به حرم هنوز نرفته‌اید ؟گفت هنوز زود است ولیکن نزدیک شده است.

چون پدرم عادت داشت هر شب پیش از اذان صبح به حرم سیدالشهداء× مشرف می‌شد.

برخواستم وضو گرفتم و با پدرم به حرم مشرف شدم در میان حرم سید جزائری را دیدم که او هم برای زیارت به حرم مشرف شده بود گفتم با تو کاری دارم و خوابی دیده‌ام که می‌خواهم برایت تعریف کنم.

گفت صبر کن تا زیارت من تمام شود و آنگاه در کنار تو خواهم نشست و گوش می‌دهم به اعمال زیارت خود ادامه داد و پس از انجام آنها در بالای سر حضرت سیدالشهداءu در کنار او نشستم و آنچه را در خواب دیده بودم برای او تعریف کردم و پس از آن به او گفتم تو برای عباسعلی چه کار کرده‌ای که او را از زندان نجات داده‌ای گفت من کار بسیار مهمّی انجام ندادم لیکن در شب جمعه بالای سر حضرت سیدالشهداءu نشستم و به یاد دوستان و آشنایان افتادم و یک تسبیح به دست گرفتم و با هر دانه‌ای از آن به نیابت ازهرکدام می‌گفتم السلام علیک یا ابا عبداللهu به نیابت از فلانی السلام علیک یا ابا عبدالله به نیابت از عباسعلی و… و صد نفر از دوستان را به یاد آوردم و به نیابت ازهرکداماز آنها به حضرت ابا عبداللهu سلام دادم و چون عباسعلی با من دوست بود و گاهی به من کمک مالی می‌نمود در شب جمعه به یاد او افتادم و به نیابت از او به سیدالشهداءuسلام دادم و پیرمرد یعنی حاج حسین نائینی گفت من چهل و پنج سال است که در قم ساکن هستم و نود و هفت سال از عمر من می‌گذرد و امشب اولین دفعه است که به تکیه یزدی‌ها آمدم برای شرکت در این ختم چون شنیدم این ختم به احترام جزائری برگزار شده است من خیال کردم شما همان سید جزائری در کربلا هستی، گفتم نه من نیستم و لیکن سید جزائری بسیار است و این خواب رؤیا صادقه می‌باشد. و الحمد لله ربّ العالمین.

50 ـ جنازه را به کربلا می‌بریم

در همان شبی که برای مرحوم حاج سید جلال اخوی مجلس ختم در تکیه یزدی‌ها گرفته بودیم دو روز پس از آن آقای حاج حسین خاموشی را دیدم ایشان به من گفت من خوابی دیده‌ام در همان شب ختم که به تکیه یزدی‌ها آمده بودم نمی‌توانستم که اخوی شما را کجا دفن کرده‌اند از آقای حاج اسماعیل مقتصدی پرسیدم ایشان هم نمی‌دانست زمانی که آقای رسولی واعظ مجلس بر منبر بود مرا خواب ربود در عالم خواب دیدم که تکیه به شکل وسیعی و با صفا آراسته شده و در میان آن جنازه‌ای بر روی زمین است بعد خبر آوردند که می‌خواهند جنازه را به کربلا ببرند سپس دیدم چهار شخص سفید پوش خوش منظر وارد شدند و جنازه را حال از خواب بیدار شدم و دیدم در میان مجلس ختم نشسته‌ام و آقای سید رسولی بالای منبر است و در ارتباط با مرحوم فقید سعید سخن می‌گوید.

51 ـ حوائج شما برآورده شد

در سال 1377ش که به حج مشرف شده بودم روز اول که وارد مدینه شدیم زائرین را از زن و مرد با خود برداشته و پیش از ظهر به طرف حرم روانه شدیم در آغاز در کنار حرم مطهر رسول خداeبا جمع زائرین در همان فضائی که میان حرم و بقیع به وجود آورده‌اند در برابر گنبد سبز نشستیم و زیارت پیامبرeو زیارت حضرت زهرا سلام الله علیها را یک کلمه یک کلمه خواندم و زائرین‌هم با صدای بلند تکرار می‌کردند و در پایان مصیبت حضرت زهراسلام الله علیها را نیز خواندم و دعا کردم و برخواستیم به طرف بقیع راه افتادیم تا در کنار بقیع زیارت ائمهعلیهم السلام خوانده شود در میان راه که می‌رفتیم یکی از زائرین که چون روز اول بود هنوز او را شناسائی نکرده بودم نزدیک به من آمد و گفت حاج آقا یک مطلبی را به شما می‌گویم محرمانه میان من و تو باشد گفتم به فرمائید گفت زمانی که شما مشغول زیارت خواندن ومرثیه بودید من در عالم دیگری رفتم نه خواب و نه بیداری فضای بزرگ و با صفائی دیدم و آنگاه درب حرم پیامبرe| باز شد و کسی بیرون آمد و گفت آنچه را از خدا خواستید برآورده شد و از نظرم ناپدید شد و من از آن حالت بیرون آمدم و دیدم در میان جمع زائرین نشسته‌ام و شما زیارت می‌خوانید.

52 ـ لطف خدا

یکی از سفرها که به ترکالکی رفته بودم در چند سال پیش حدود سال 1370 ش یک روز مهمان بودم در خانه حاج کریم فرزند کربلائی رمضان برای صرف نهار پس از صرف غذا خواستم به خوابم ملافه‌ای را که در پشت پشتی‌ها بود بیرون آوردم و روی خود کشیدم و خوابیدم عصر که از خواب بیدار شدم و ملافه را جمع کردم دیدم یک عقرب زیر پای من کشته شده است من ترسیدم و گفتم شاید مرا نیش زده باشد سؤال کردم از مادر حاج کریم که پیرزنی بود که از چه غذاهائی پرهیز کنم گفت از ترش و چربی بیست و چهار ساعت پرهیزکن ومن پرهیز کردم ولیکن ازدردویاسوزش احساس نه کردم و اثری ندیدم ومعلوم شدکه ان عقرب ازاری به من نرسانده است.

53 ـ کرامت حضرت معصومه سلام الله علیها

1 ـ در سال 1375 ش که برای ساختن زیر زمین در خانه مسکونی در حسین آباد قم مخارج زیادی را متحمل شدم روز شهادت امادم صادقu که روضه رفته بودم در حال مراجعت از روضه از کنار حرم مطهر حضرت معصومهسلام الله علیها می‌گذشتم به یادم آمد که پولم رو به اتمام است و نیاز به پول دارم با خود گفتم به حرم حضرت معصومه عمه‌ام می‌روم و از او پول می‌گیرم وارد صحن شدم و برای وضو گرفتن کنار حوض وسط صحن رفتم و عبا و جوراب درآوردم و آستین‌ها را بالا زدم و نشستم در کنار حوض برای وضو گرفتن حس کردم دستی بر شانه‌ام قرار گرفت بلند شدم و نگاه کردم دیدم یکی از مؤمنین است به من گفت فلانی شنیدم در خانه بنائی داری گفتم آری گفت پنجاه هزار تومان در نزد من داری که به تو می‌دهم فوراً دستش را گرفتم و گفتم می‌دانی چه کسی تو را فرستاد گفت نه گفتم حضرت معصومهسلام الله علیها و من نیامدم به حرم مگر برای گرفتن پول از حضرت معصومهسلام الله علیها و آن حضرت تو را فرستاده است.

2 ـ در سال 1384 که یک بار به عنوان روحانی کاروان به مکه برای عمره رفته بودم خواستم بار دوم بردم کاروان خالی پیدا نمی‌شد متوسل به حضرت معصومهسلام الله علیها شدم که سفر دیگری در همان سال نصیبم شود طولی نکشید که بهترین کاروان با بهترین کیفیت و بیشترین درآمد مادی و انشاء الله معنوی نصیبم شد.

54 ـ رسیدن خیرات به اموات

در سال 1385 ش در ماه تیر مطابق با جمادی الثانیه 1427 ق که به مدینه مشرف شده بودم برای عمره در مدینه به نیابت از طرف اموات از فامیل به ویژه نزدیکان چون پدر و مادر برادر فرزند زیارت کرده بودم البته در سفرهای پیشین نیز زیارت مدینه و طواف بلکه عمره‌ای را به قصد آنها به نیابت انجام داده بودم.

لیکن در این سفر آخر شب در خواب دیدم که در مکان بسیار عالی با آب و هوای بسیار مطبوع و سبزه و آب خانه‌ای دارم و این خانه در بالای تپه‌ای قرار گرفته و تپه‌ای دیگر روبروی اوست که تمام این تپه‌ها از گلها و سبزه‌ها و بوته‌های بسیار خوش پوشیده شده بود و جویهای آب روان بر اطراف این تپه‌ها دور میزد به طوری که به فاصله دو متر جوی آب روانی بود که به عرض تپه گردش میکرد نه از بالا به پائین و میان جویهای آب گل کاشته شده بود گلهای قرمز رنگ و تپه دیگر که روبرو بود از بوته‌های سرسبز و خوش منظری پوشیده شده بود و تمام این بیابان سرسبز و پوشیده از گیاهان و بوته‌ها بود.

در پائین تپه که خانه در آن بود دیواری کشیده شده بود و روبروی ساختمان خانه دری بود برای ورود و خروج به خانه.

در بالای تپه که ساختمان خانه بود چندین اطاق در کنار هم قرار داشت و در جلوی آنها تارمه‌ای بود که عبارت بود از صفه‌ای که از زمین مرتفع بود و بالای آن سقف داشت.

در میان آن خانه بودم که دیدم برابر بزرگترم مرحوم سید جمال بر ما وارد شده و ما در نزد او هستیم و با هم صحبت می‌کنیم پس از زمانی کوتاه گفت چرا میان اطاق نشسته‌ایم بیرون برویم و داخل حیات با این فضای سبز و خوش آب و هوایی که هست استفاده کنیم.

از میان ساختمان بیرون آمدیم و در میان حیات که همان تپه با شیبی که داشت با جویهای آب و گلها نشستیم بلکه به صورت دراز کشیده استراحت می‌کردیم و با هم صحبت می‌نمودیم.

از جمله سخنانی که مرحوم اخوی به من گفت این بود: مدتها بود که می‌خواستم بیایم و شما را ببینم و خیلی دلم می‌خواست که شما را ببینم لیکن نمی‌شد تا اینکه بالاخره تصمیم گرفتم و آمدم شما را دیدم و بسیار خوشحال هستم و من هم بسیار خوشحال بودم و اظهار خوشوقتی کردم از آمدن او و دیدار از ما.

پس از زمانی صحبت کردن در میان گلها و جویای آب روان در حیاط آن خانه باز به من گفت چرا در اینجا مانده‌ایم و بیائید برویم قدم بزنیم و از هوا و سبزه این اطراف لذت ببریم بلند شدیم و با هم از خانه بیرون آمدیم یعنی سرازیر به طرف درب خانه شده از خانه بیرون آمدیم راهی بود در جلوی خانه که شیب بود و به طرف پائین میرفت و در انتهای شیب آن راه رودخانه بزرگی همانند رودخانه کارون بود که آب بسیار پاک و تمیزی در آن جریان داشت روبروی خانه تپه‌ای بود که از بوته‌های سرسبز پوشیده بود زمانی که از خانه بیرون آمدیم به من گفت به طرف رودخانه برویم و ما همان راه شیب را گرفته و به طرف رودخانه سرازیر شدیم و با هم صحبت می‌کردیم مقداری از راه را که آمدیم و به رودخانه نزدیک شده بودیم و شاهد جریان آب در میان آن بودیم که از خواب بیدار شدم و این خواب تعبیر کردم که ثواب کارهای خیری را که به قصد او انجام داده‌ام رسیده است و او خواسته مرا از آن آگاه کند در ضمن داشتن خانه را تعبیر کردم به خواندن قرآن در مکه که در سفرهای گذشته اخیراً مقید بودم یک قرآن در مکه و یک قرآن در مدینه ختم کنم.

و در ثواب ختم قرآن در مکه آمده است که پیش از مردن جای خود را در بهشت می‌بیند امیدوارم که چنین باشد و نتیجه سفرهای مدینه و مکه و اعمال خیر دیگر بهشت باشد آمین یا رب العالمین.

55 ـ رسیدن خیرات به اموات

در سال 1385ش در مرداد ماه پس از مراجعت به خانه از سفر عمره خانواده خوابی دیدند که ما به شوشتر رفته‌ایم برای دیدن مرحومه خاله زهرا زن پدرمان و وارد شده‌ایم در خانه بسیار بزرگ و مجللی که تمام مایحتاج و نیاز از اثاثیه در آن است و من به خانواده گفته‌ام که این خانه از من است و خاله زهرا را در آن سکونت داده‌ایم تا راحت باشد.

در سفر عمره که به مدینه و مکه رفته بودم برای آن مرحومه به نیابت زیارت و طواف کرده بودم و هم چنین در سفرهای گذشته نیز و معلوم می‌شود که آنچه را که انسان برای اموات انجام دهد به آنها میرسد و آنها گاهی در خواب به شکلی این موضوع را به احیاءو زندگان میرسانند و آنها را آگاه می‌کنند.

56 ـ لطف علی بن موسی الرضا

در اوائل شهریور سال 1391 ش شبی در خواب دیدم که به زیارت کاظمینu رفته‌ام و دو قبر از امام هفتم و امام نهم بالای سکوئی قرار دارند که سقف روی آنهاست و پرده‌ای از سقف تا یک وجب به زمین قبرها نرسیده آویزان است چون خواستم زیارت کنم خادم آنجا گفت اگر میخواهی پرده را کنار زنم و رفت پرده را کنار زد و دو قبر به روشنی نمایان بود زیارت کردم و از آنجا بیرون آمدم به من گفتند که دربیرون ازاینجا دو نهر آب متعلق به امام هشتم علی بن موسیu است که مردم سنگ بیابان را باآب آن می‌شویند و آن سنگ را بر هر عضوی از بدن که درد داشته باشد بگذارند درد آن آرام می‌شود و شفا می‌یابد من هم رفتم به طرف آن نهرها دیدم بیابانی است بسیار وسیع و سنگریزه‌هایی در آن افتاده و مردمانی بسیار که مشغول جمع کردن سنگریزه  از آن بیابان بودند و مردم از آن سنگریزه‌ها که پهن بود برمی‌داشتند و با آن آب تبرک می‌کردند من نیز از آن سنگ‌ها برداشتم و به طرف آن نهرها که در بلندی قرار داشت رفتم دیدم دو نهر آب صاف و زلال به تندی روان است در کنار آن نهر دیدم سه نفر از پسران من نشسته‌اند و دیگر کسی نیست من با خود گفتم حال که این آب متبرک است و سنگ بیابانی را شفابخش می‌کند چرا از خود آب بدنها را متبرک نکنم از آن آبها برداشتم و بر سر و صورت و بدن پسران خود می‌ریختم و آنها شادان بودند که متبرک می‌شوند.

از خواب بیدار شدم پس یکی دو روز یکی از پسران من بلیط هواپیمای مشهد را گرفت و دیگری ما را از قم تا تهران فرودگاه برد و سومی که در مشهد بود وقتی شنید ما به مشهد می‌رویم تلفن زد که من در مشهد می‌مانم تا شما بیائید و برای رفتن به حرم ماشین شخصی در اختیار باشد و گرفتار ماشین کرایه‌ای نشویدودربرگشت باماشین برمی گردیم و با او به قم برگشتم و من برای رفتن به مشهد به هیچکدام از آنها چیزی نگفته بودم و پیشنهاد و یا فرمان کاری را نداده بودم و هرکدام خود به آن کار خداپسندانه اقدام کرده بود و تعبیر آن خواب به روشنی ظاهر شد.







طبقه بندی: رویاها و خوابهای شیرین، 

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

.: Weblog Themes By Pichak :.


Online User
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک

  • دانلود فیلم
  • خرید vpn
  • ضایعات