تبلیغات
نور شریعت - رویاها و خوابهای شیرین (به بیان آیت الله شریعتمدار جزایری)قسمت سوم از 31 تا 46

نور شریعت
 

بـه سـایـت نـور شـریـعـت خـوش آمـدیـد
 


رویاها و خوابهای شیرین


31 ـ یک بالش از حشرات

در شب هفتم ماه محرم 1411 ق که مطابق با 8 مرداد 1369 ش بودو در قریه ترکالکی( که اکنون سال1391شهرشده است) برای تبلیغ رفته بودم پس از تمام شدن منبر رفتم به قریه دشت بزرگ و اهالی آنجا تقاضا کردند برای رفتن به منبر در ساعت 5/11 شب و من گفتم که دیر شده است آنها قبول نکردند و خواهان منبر شدند با اصرار زیاد و بالاخره من بقصد خدمت بامام حسین پذیرفتم و منبر رفتم آنشب در همانجا خوابیدم در خواب دیدم که بالش که در زیر سر من است پر است از عقرب و حشرات موذی دیگر و من آنرا برداشته‌ام و پاره کرده‌ام و آنچه در میان آن بوده است از حشرات همه را بر زمین ریخته که بالشت پر از آنها بود و همه را با یک وسیله له کرده و از بین برده‌ام. البته ان حشرات را تعبیر به گناهان نموده که ازبین رفته وبخشیده شده اند و این رویارا را کاشف از قبولی آن منبرانشاالله.


=================================================


31 ـ یک بالش از حشرات

در شب هفتم ماه محرم 1411 ق که مطابق با 8 مرداد 1369 ش بودو در قریه ترکالکی( که اکنون سال1391شهرشده است) برای تبلیغ رفته بودم پس از تمام شدن منبر رفتم به قریه دشت بزرگ و اهالی آنجا تقاضا کردند برای رفتن به منبر در ساعت 5/11 شب و من گفتم که دیر شده است آنها قبول نکردند و خواهان منبر شدند با اصرار زیاد و بالاخره من بقصد خدمت بامام حسین پذیرفتم و منبر رفتم آنشب در همانجا خوابیدم در خواب دیدم که بالش که در زیر سر من است پر است از عقرب و حشرات موذی دیگر و من آنرا برداشته‌ام و پاره کرده‌ام و آنچه در میان آن بوده است از حشرات همه را بر زمین ریخته که بالشت پر از آنها بود و همه را با یک وسیله له کرده و از بین برده‌ام. البته ان حشرات را تعبیر به گناهان نموده که ازبین رفته وبخشیده شده اند و این رویارا را کاشف از قبولی آن منبرانشاالله.

32 ـ شهادت به ولایت در هنگام مرگ

در شب جمعه 12 ربیع الثانی 1411 برابر با 11/8/69 در شهر قم در منزل شخصی خوابیده بودم آخر شب در خواب دیدم که در بیابانی هستم با یکنفر دیگر هر دو روی زمین افتاده‌ایم و در اثر عارضه‌ای که نمی‌دانم چه بود مریضی بود یا کمبودی از آب و غذا یا جهت دیگر روی زمین افتاده و آماده مرگ بودم و قطع داشتم که هر دو می‌خواهیم بمیریم در این حال دیدم که سر من روی زانوی شخصی است که تقریباً مرا دلداری می‌دهد چون خود را آماده مردن می‌دیدم خود را برای آن مهیا کردم و گفتم که شهادتین بر زبان جاری کنم اشهد ان لا اله الا الله را گفتم و پس از آن فوری اشهد ان محمداً رسول اللهe را نیز گفتم سپس خواستم اشهد ان علیاً ولی الله u را بگویم کمی طول کشید و مثل اینکه بر زبان من جاری نمیشد بالاخره با سختی و فشار که بخود دادم اشهد ان علیاً ولی الله را نیز گفتم و آسوده خاطر گشتم و دیگر هیچ فکری نداشتم و خود را آماده می‌دیدم که هر لحظه‌ای ملک الموت بیاید و جان را بگیرد در این حال و خیال بودم که از خواب بیدار شدم و نگاهی به دور و اطراف خود کردم و دیدم که زنده ام و در خانه خوابیده‌ام باور نمی‌کردم که زنده هستم و زنده خواهم ماند بالاخره در همان حال ناباوری  باز به خواب رفتم و همین طور پریشان احوال بودم خداوند را بحق پیامبر و خلیفه بلا فصلش امیرالمرمنینu و ائمه طاهرین از اولاد او قسم می‌دهم که دست مرا در دنیا و آخرت از اهل بیت کوتاه نفرماید و در هنگام مرگ بفریاد من برسندوشهادت به توحیدونبوت وولایت امیرالمومنین واولادمعصومین اورابرمن اسان گرداند. آمین آمین آمین.

33 ـ سفر از مسجد الحرام

در شب شنبه 28 ربیع الثانی 1411 ق مطابق با 26/8/69 ش در خانه شخصی در قم در خواب دیدم که در مسجد الحرام خو ابیده‌ام جماعتی دیگر نیز خوابیده‌اند اما نه این‌که خواب باشم فقط دراز کشیده‌ام بعد ودران حال گفته ام  خدایا یک چیزی بمن نشان بده که علامت قبولی اعمال و لطف تو باشد ناگهان دیدم که دستی بر سر و صورتم کشیده شد و بامهربانی و رحمت مردی بمن می‌گوید که خاطرت جمع باشد و سفری در پیش داری و یک نفر هم با تو می‌فرستم برای راهنمایی دراین سفر  بعد وسائل سفر  آماده شد چند شتر بود که من سوار جلوتری آنها بودم و یک نفر هم که مأمور راهنمائی بود در جلو پیاده می‌رفت و زمام شتر را بدست گرفته بود از مسجد الحرام بیرون رفته و حرکت کردیم و رفتیم بعد از مدتی که راه رفتیم که خیلی هم طول نکشید ناگهان خود را در بازار دمشق دیدم و متوجه شدم که به دمش رسیده‌ایم با خانواده خود که در سفر مرا همراهی میکردندبه انها گفتم ببینید که این شهر دمشق است که رسیده‌ایم در این فکرها و حرفها بودم که از خواب بیدار شدم.

34 ـ گرفتن سهم امام

در شب 30 ربیع الثانی 1411 ق مطابق با 28/8/69 ش در قم در خانه خود که بودم در خواب دیدم که به کربلا رفته‌ام با جمعیتی بسیار برای زیارت حضرت امام حسینuو از خانه با جمعیت وگروهی حرکت کرده‌ام و رسیده‌ام به در حرم مطهر و وارد گشته‌ام ولی می‌بینم که پله‌های بسیاری در پیش است که پائین می‌رویم و اول بصحن رسیده‌ام بعد از آن باز هم پله‌هائی است که سرازیر می‌شود برای حرم مطهر تا اینکه رسیده‌ایم به پائین در حرم و در آنجا ایستاده و اذن دخول خوانده‌ام و بعد وارد حرم شده‌ایم و در میان حرم سه قبر هست که یکی ضریح دارد و دو تای دیگر ندارد البته در خواب نمی‌دانستم که آن دو قبر که ضریح ندارد از کیست البته در میان حرم غیرازضریح دوقبر دیگرنیز هست که یکی قبر حبیب بن مظاهر است و دیگری قبر ابراهیم بن مجاب

 بالاخره پس از زیارت که خواستیم از حرم بیرون بیائیم دیدم مردم ترس دارندکه از حرم بیرون روند از صدام و می‌گویند که مامورین صدام زوار را می‌گیرندو مردم ازترس تک تک بیرون می‌روند وقتی نوبت به من رسید من هم بیرون رفتم با یک شیخ از صحن خارج شدیم و از میان کوچه‌ها بیرون رفتیم اما ترس داشتیم تا اینکه از شهر کربلا خارج شدیم و همانجا نشستیم بعد یک شیخی دیگر آمد که می‌خواست برود شهریه طلاب کربلا را به دهد شیخی که با من بود به او گفت ما هم طلبه هستیم بما هم شهریه بده آن شیخ گفت ایا شما منبر می‌روید که درآمد منبری داشته باشید؟ گفتم نه بعد از جیب دیگرش پول درآورد و گفت اینها سهم امامu می‌باشد از آنها بردارید من با خود گفتم من که مجاز هستم و می‌توانم سهم امام بگیرم گفتم مانعی ندارد سه دینار عراقی بمن داد و آنها را گرفتم و نگاه میکردم و دران حال  از خواب بیدار شدم.

35 ـ روضه خوانی و زیارت کربلا

در شب 22 جمادی الثانیه 1411 ق مطابق با شب 19/10/69 ش در قم در خواب دیدم که یک بیابان است و در آنجا مرحوم پدرم را در خواب دیدم که با صورتی برافروخته و سر حال و بشاش و خیلی خوش قیافه که وقتی او را دیدم با خود گفتم که ایشان خیلی خوشگل و خوش قیافه و نورانی است و این عکس که از او داریم هیچ شباهتی باو ندارد بالاخره دیدم ایشان گفتند که می‌خواهم روضه بخوانم بعد من گفتم مانعی ندارد یک سراشیبی بود ایشان بالای بلندی آن رفتند و من پائین‌تر نشستم و ایشان مشغول شدند بخواندن روضه و من هم گوش می‌کردم تا اینکه روضه تمام شد و مدتی با ایشان بودم که بعد از خواب بیدار شدم و تعبیر نمودم این  رویاراکه  خداوندخواسته نشان دهدکه خوشحالی پدرم وحال خوب اوو این سرحالی و خوش قیافه‌ای ایشان از برکات روضه خوانی ایشان در حال حیات اوبوده است والبته شبی پیش ازان درخواب دیده بودم که به کربلامی روم  وپیاده  هستم وراه  می روم وحرکت می‌کنم و راه از میان بیابان و دهات می‌گذرد تا اینکه رسیدم نزدیک حرم مطهر به طوریکه گلدسته‌ها دیده می‌شد همانجا به کسانی که همراه من بود ند گفتم که رسیدیم به کربلا بعد افتادم روی زمین و شروع کردم بگریه کردن بسیار و از شدت گریه از خواب بیدار شدم خداوند در بیداری قسمت ما بفرماید.

36 ـ پیدا کردن طلا

در صبح نوزدهم ماه رمضان 1411 قمری مطابق با 16/1/70 شمسی بعد از نماز صبح یکی از نمازگزاران از وضع مجالس و بی ادبی برخی از مؤمنین در مجالس انتقاد کرد و هم‌چنین ترغیبکرد به اینکه مطالب جالبتر و نافذتری گفته شود که باعث جلب جوانها گردد من در اثر این حرفها مقداری دلسرد شدم برای شرکت در مجالس و صحبت کردن برای مردم.

در روز بیستم بعد از نماز صبح که دراز کشیدم برای خوابیدن تازه چشمهایم گرم شده بود و هنوز خوابم مستحکم نشده بود در خواب دیدم که در خدمت پیامبرe هستم و عرض سلام و ارادت کرده‌ام و همانوقت خواستم بخودم نشان دهم که خواب نیستم فریادکردم تایقین کنم که خواب نیستم وبیدارم  توجه برای من حاصل شدکه یقین بیدارم وخواب نیستم  ودرحالت  بیداری است که در خدمت آن حضرت می‌باشم و این قضیه در حالتی بین خواب و بیداری است  بالاخره بخواب رفتم در عالم خواب دیدم که با سید علی اکبر میرسالاری که سید پیرمردی بود و سالها فوت کرده هستم و راه میروم ناگهان یک گردن بند طلا که دو سکه بزرگ بآن چسبیده بود پیدا کردم و آنرا برداشته‌ام بالاخره بعد از جریانی از خواب بیدار شدم و این حالت اول و خواب دوم را تفسیر کردم که عمل فعلی من منظور نظر است انشاء الله تعالی و دلسرد شدن بیخود است.

37 ـ فراری دادن شیطان

در ماه ذیقعده سال 1411 ق مطابق با 1370 ش در مدینه طیبه در خواب دیدم که یک بچه نوزاد خیلی زیبا بما داده شده که خیلی مورد علاقه ماست و با او بازی می‌کنیم تا اینکه من آنرا روی پای خودم قرار داده‌ام و با او بازی می‌کنم ناگهان  به نظرم آمد که او شیطان است وبرای فراری دادن او شروع کردم بخواندن  بسم الله الرحمن الرحیم دیدم باخواندن این ذکرمبارک جسم اوکوچک می‌شود  آب می‌گردد تا اینکه تمام شد و یک مقدار آب شد و روی زمین ریخته شد و از بین رفت.

دو مرتبه دیدم که در میان دو کوه هستم و شیطان بمن حمله نموده است و من برای دفاع از خودم و از بین رفتن شیطان شروع کرده‌ام بخواندن بسم الله و مرتب با تمام نیرووباصدای بلند می‌خوانم که ازمن دورشود وبه من نزدیک نشودو اودراثراین ذکرمبارک  نمی‌تواند نزدیک من شود از هیجان بسیار و بلند بسم الله خواندن از خواب بیدار شدم.

38 ـ نبات متبرک

در روز 24 ماه محرم سال 1412 ق در قم بعد از نماز صبح خوابیده بودم در خواب دیدم که با یکی از اهل علم که فامیل است با ایشان رفته‌ام در نزد مرحوم آیة الله حکیم که یکی از مراجع بزرگ درزمان خودش بود بلکه مرجع وحید در زمان خودش بود رفته‌ایم و ایشان از ما استقبال کرده‌اند و من با آن مرحوم بسیار صحبت کرده‌ام که از جمله آنچه بیاد دارم این است که از ایشان پرسیده‌ام آیا احتیاطات که در رسائل عملیه داشته‌اید از بین رفته و مبدل به فتوا شده است یا نه (شاید علت سؤال این بوده است که بعد از رحلت از این دنیا بر انسان در جهان دیگر کشف حقائق میشود و تردیدها و جهلها مبدل به علم و یقین میگردد معلوم است که احتیاطات علماء در رساله عملیه از باب تردید و عدم یقین به حکم الهی است و در جهان دیگرکه کشف حقایق می شود علماء عالم باحکام شرعیه میگردند و تردید و جهل آنها از بین میرود).

سپس آن مرحوم به من یک بسته‌هائی داد  بعنوان پذیرائی و یکی از آنها را باز کردم دیدم قوطیهای کوچکی است که سر دارد شبیه قندان استیل کوچک که دورتادور آنها با کاغذ پیچیده شده بود و در میان آنها قطعه‌های کوچک نبات بود که نباتها در قوطی بود و سر قوطی گذاشته شده بود بر آن و قوطی با کاغذ دورش پیچیده شده بود.

بعد از باز کردن یک قوطی آن مرحوم فرمودند که این نباتها تبرکی است و برای شفا و قضاء حاجات مفید است که بسیار خوشحال شدم و از خواب بیدار شدم.

39 ـ روضه خوانی در نهر آب

در شب 2 جمادی الثانیة 1412 قمری 1370 شمسی بعد از نماز مغرب و عشا در مسجد تکیه یزدیها از طرف هیئت بنی الزهراء به من گفتند که شما برای نماز صبح بیائید مسجد تا  نماز صبح که بجماعت خوانده شدجمعیتی جمع شودو زیارت عاشوراءنیزپس ازنمازجماعت خوانده شود و پس از آن در روز سوم که روز وفات فاطمة الزهراء علیهاالسلام است به حالت اجتماع  برویم به حرم مطهر حضرت معصومه ودسته عزاداری داشته باشیم من کمی تأمل داشتم که شاید کسی نیاید و اجتماعی حاصل نشود بالاخره قبول کردم که برای نماز صبح به مسجد بروم وم به خانه  امدم در همان شب آخرشب بود که خواب دیدم در میان نهر بزرگی از آب هستیم با هیئت بنی الزهراء و بدن خود را شستشو داده و بحالت اجتماع در میان آب راه می‌رویم و من برای دسته مرثیه می‌خوانم و مرثیه از موسی بن جعفرuاست مقداری در میان آب رفتیم و من مرثیه می‌خواندم و مردم گریه می‌کردند حتی اینکه در میان خواندن بلندگو خراب شد و یکی از آنها بلندگو را درست کرد و حرکت کردیم تا اینکه از خواب بیدار شدم و نهر آب را تعبیر کردم بآن روایتی که فرمود اگر در خانه شما نهری باشد و روزی پنج مرتبه شستشو کنید آیا کثیفی بر بدن شما باقی می‌ماند گفتند نه فرمود نماز این چنین است روزی پنج مرتبه نماز خواندن باعث آمرزش گناهان می‌شود و هم چنین عزاداری برای اهل بیت نیز باعث آمرزش گناهان است در روایات در این زمینه بسیار است ودیگراینکه دراغاز تردید داشتم برای رفتن  وبعد تصمیم گرفتم برای رفتن به نمازدراین رویانشان داده شدنمازوعزاداری  برای اهل بیت سبب شستن گناهان می شودومرثیه خواندن برای انهادررویادلیل بربانی شدن دراین کار وسبب ان بو دن است .

و البته در ماه رجب آن سال توفیق عزاداری برای موسی بن جعفرu در کنار حرم مطهر علی بن موسی الرضاu با همین هیئت نصیب ما گردید.

40 ـ میّت در نماز جماعت

یکی از مؤمنین راپس ازمردن درتاریخ17 بهمن 1370 ش 17 رجب 1412ق درخواب  دیدم که به نمازجماعت حاضر شده است اودرحال  حیات مردی بود  ملتزم به نماز جماعت و شبها برای نماز مغرب و عشا می‌آمد بنماز جماعت درتکیه و مسجد تکیه یزدیها و مردی با فضیلت و علم بود و تا آخر عمر که پیرمردی شکسته و نابینا شده بود کار میکرد و کار او قهوه‌چی و چای فروشی بود از دنیا رفت یک شب پس از شب هفت او که برای نماز به مسجد رفتم دیدم یکی از پسرانش به نماز جماعت آمده است و نام آن مرحوم حاج مهدی کاظمی بود در آن شب در خواب دیدم که وارد محلی شده‌ام بسیار وسیع برای خواندن نماز جماعت درب ورودی رو بطرف قبله است و محراب در پیش است وقتی وارد شدم چند نفری بودندمشغول نمازویاخواندن دعا در آن میان حاج مهدی را دیدم که مشغولی به نماز است اما با قدی بلند و رشید چون در حال حیات کوتاه قد بود پس از آنکه او را دیدم با خود گفتم حاج مهدی از دنیا رفته است چطور اینجا نماز می‌خواند بطرف محراب رفتم و نگاهی باو کردم دیدم خیلی سرحال است با خود گفتم حاج مهدی ازدنیارفته است ودراینجاحضوردارد پس از آنکه ازاوردشدم برگشتم وازاوپرسیدم توکه ازدنیارفته ای اینجاامده ای؟گفت  بلی امشب به من اجازه دادندبرای نمازجماعت ودعابیایم ازاو رد شدم وبه سوی محراب رفتم سپس مشغول شدم به  مقدمات نماز که از خواب بیدار شدم  این خواب را این‌گونه تعبیر نمودم که چون پسرش به نماز جماعت آمده است روح او باخبر شده و مثل اینکه خود او نماز می‌خواند و ثواب نماز جماعت پسر باو خواهد رسید و اتفاقاً فردا شب آن شب جمعه بود و ما هر شب جمعه دعای کمیل می‌خواندیم و آن مرحوم هم آخر دعا را می‌خواند اولین شب جمعه بعد از فوت او که آن شب بود هر دو پسرش به نماز آمده بودند و پسر بزرگ او به همان کیفیت مانند پدر از همان جائی که پدر دعا را می‌خواند مشغول به خواندن دعا شدومعلوم شدامدن پسران به نماز جماعت وخواندن دعای کمیل انهاسبب حضورپدرشده است  .

41 ـ پرواز در آسمان

در شب 16 شوال 1412 ق مطابق با 30/1/1371 ش در شهر قم در خانه مسکونی در حسین آباد خوابی دیدم و قضیه آن بود که در این سال نیز توفیق تشرف بخانه خدا را نیز پیدا کرده بودم و با امسال که انشاء الله تعالی به حج بردم 7 دفعه نصیب من شده است و یک دفعه نیز به عمره رفته‌ام در سالهای گذشته با خود قرار گذاشته بودم که به نیابت از چهارده معصوم علیهم السلام  و امامزاده‌هاحج بروم سال گذشته نوبت نیابت حضرت زهراسلام الله علیها بود به من پیشنهاد شد که به نیابت از یک زن که از دنیا رفته است حج بروم و من قبول نکردم گفتند حضرت زهرا انشاء الله راضی است که این زن مؤمنه برائت ذمه پیدا کند و بالاخره قبول کردم و به نیابت از آن زن رفتم امسال نیز به من پیشنهاد شد برای نیابت و من متحیر ماندم که چه کنم نیابت را قبول کنم و باعث برائت ذمه یک مؤمن بشود و نیابت حضرت زهراسلام الله علیها را به  سال دیگر موکول کنم تا از برکت آنها نوبت بیشتری باز نصیب من گردد یا اینکه نیابت را قبول نکنم و از طرف حضرت زهراسلام الله علیها حج را بجا آورم دیشب که می‌خواستم به خوابم با خود گفتم خداوندا در خواب مرا راهنمائی بفرمایید و از این تحیر بیرون  بیآورید وقتی خوابیدم در خواب دیدم که در شهر شوشتر هستم و دربالاو آسمان  پرواز می‌کنم و این پرواز کردن هم در اختیار خودم هست یعنی دست و پا را مانند بالهای پرندگان بالا و پائین می‌برم و به پیش می‌روم و از هر طرفی که به خواهم می‌توانم حرکت کنم و برگردم و این پرواز من در بالای کوچه‌ها بود نه در بالای خانه‌ها که میان خانه‌ها را ببینم سپس دیدم که در کنار مسجد جامع شوشتر هستم و از طرف حمام سابق مسجد در بالای کوچه در پرواز هستم و می‌خواهم به خانه خودمان در شوشتر بروم وقتی کنار مسجد رسیدم بالای مسجد نرفتم و همین طور بالای کوچه در پرواز بودم تا مسجد تمام شد من هم در بالای کوچه بطرف خانه خودمان که در سابق در کنار مسجد بود حرکت کردم و برگردیدم و در همان خواب در یادم بود که می‌توانم برای نزدیک کردن راه از بالای مسجد بردم و میان بر بزنم اما احترام به مسجد مانع شد و همان طور در بالای کوچه در کنار مسجد در پرواز بودم تا از خواب بیدار شدم و در همان عالم خواب و بیداری تعبیر کردم که این نشانه‌ای از رضایت فاطمه زهراسلام الله علیها است برای قبول نیابت از مؤمن که خداوند به من قدرت پرواز را داده است. والله العالم.

 والبته توفیق نیابت ازحج رابرای ان حضرت درسالهای بعدپیداکردم شکرالله

 42 ـ خداوند از تو راضی است

در شب 28 شعبان 1413ق مطابق با 1/12/71 ش در شهرستان قم در خانه مسکونی در بهترین ساعات یعنی سحر در خواب دیدم که در میان بازار شوشتر هستم که جمعیت زیادی در آن مشغول خرید و فروش بودند مرد کچلی را دیدم که یک دانه مو هم در سر نداشت راه می‌رفت و من آن مرد را مرگ و موت می‌دانستم به دنبال او راه افتادم و  به او گفتم مرگ چگونه است؟ و حالت چطور است؟ لیکن او اعتنائی بمن نداشت و توجه نمی‌کرد و راه خود ادامه‌ می‌داد و پاسخ مرا نیز نمی‌داد تا اینکه رسید به آخر بازار و دو مرتبه برگشت من هم برگشتم و پشت سر او راه می‌رفتم نزدیک او و هیچگونه توجه به من نداشت و پاسخی بمن نمی‌داد تا اینکه رسیدبه ان سوی بازارومن درنزدیکی اوودرکناراوراه میرفتم وازاومی پرسیدم  تاطرف دیگر بازار باز هم برگشت من هم چنان با او برمی‌گشتم تا اینکه میان راه که من از او بسیار می‌پرسیدم بمن گفت خاطرت جمع باشد خداوند از تو راضی است و من بسیار خوشحال شدم.

43 ـ اگر حق مرا بمن ندهی به خود آقا می‌گویم

در روز جمعه 14 ربیع الثانی 1314 ق مطابق با 9/7/1372 ش جلسه دعای ندبه‌ای در محل است دعوت نموده بودم که به خانه ما بیایند و پیش از آن راجع به صبحانه‌ای که باید بعد از دعا داده شود صحبت شده بود و من گفته بودم هرچه باشد مانعی ندارد و هرچند مخارج آن باشد چون برای امام زمانuاست چیزی نیست و بحمد الله جلسه برگزارشد و دعا خوانده شد و صبحانه هم داده شد شب یا روز پنجشنبه قبل از آن در خواب دیدم که رفته‌ام شهریه حضرت آیة الله العظمی سید احمد خوانساری را بگیرم (با اینکه معظم له سالهای سال بود که از دنیا رفته بود و شهریه‌ای در قم نداشت) شهریه 300 تومان بود و کسیکه شهریه میداد یک مرد کلاهی بود نه معمم و من شهریه سه ماه را نگرفته بودم که می‌بایست جمعاً مبلغ 900 تومان بگیرم ولی دیدم که آن مرد مبلغ سی و یک تومان و پنج ریال  بیشتر ندادو گفت شما قبلاً گرفته‌اید و تنها این مبلغ مانده است و بقیه را طلب نداری و بسیار میان میان من اوو حرف‌ها شد و من عقیده داشتم که این مرد می‌خواهد حق مرا به من ندهد و برای خودش نگه دارد و هرچه با او صحبت کردم که قانع شود و 900 تومان به من بدهد قبول نمی‌کرد تا اینکه به او گفتم حال که چنین است من جریان را به خود حضرت آقا اطلاع می‌دهم و در نظر داشتم که خدمت ایشان بودم و جریان  را به گویم وقتی آن مرد این تهدید را از من شنید تسلیم شد و حاضر شد مبلغ 900 تومان را بمن بدهد و من آنها را گرفتم و از کنار او دور شدم و خوشحال بودم که حق خود را گرفته و نگذاشته‌ام کسی حق مرا بخورد.

43 ـ من همیشه با شما هستم

در تاریخ 22/7/1372 ش مطابق با 27 ربیع الثانی 1414 ق که به علت سانحه اتومبیل فوت ناگهانی نور چشم  صبیه اتفاق افتاد در راه رفتن به شوشتر در نزدیکی شوشتر که ضربه مغزی باعث بیهوشی کامل او گشته و پس از چند ساعت باعث رحلت او به دارالبقاء شد خوابهای متعددی از او دیدم که مهمترین آنها نوشته میشود.

در ماه ربیع الاول 1415 یک شب در خواب دیدم که به مسافرت می‌روم و او را دیده‌ام و در عالم خواب میدانم که او از دنیا رفته است از دیدن او تعجب کرده و باور نمی‌کنم که او باشد از او می‌پرسم که خودت هستی که با ما هستی جواب می‌دهد بلی و من باور نمی‌کنم نزدیک می‌روم و دست او را می‌گیرم که ببینم آیا واقعاً جسم است و خود اوست یا نه و او حرفی ندارد و دستش را می‌گیرم و در میان دست خود لمس می‌کنم و می‌بینم که جسم اوست آنگاه می‌گوید باور کردی گفتم بلی می‌گوید بابا من همیشه با شما هستم در کنار شما هستم خاطرتان جمع باشد.

44 ـ منتظر باش آقائی می‌آید

چند شب بعد باز او را بخواب دیده و می‌دانستم که از دنیا رفته است از او می‌پرسم که در وقت مرگ بر تو چه گذشت و چه سختی‌هائی کشیدی و چه دردی کشیدی جواب می‌دهد هیچ و من باور نمی‌کنم و به او می‌گویم تو از ماشین افتاده‌ای و ضربه مغزی دیده‌ای چگونه هیچ دردی را احساس نکردی  ونمی‌کنی جواب می‌دهد هیچ دردی احساس نمی‌کنم.

به او می‌گویم من خودم دیدم که لوله جلوی باربند ماشین وانت خم شده بود و حتماً آن لوله به سر تو خورده است یا سر تو بآن خورده است چگونه هیچ دردی احساس نکرده‌ای جواب می‌دهد هیچگونه دردی احساس نکردم تنها در آن وقت بمن گفتند که یک آقائی برای دیدنتان می‌آید و من منتظر آن آقا بودم و پرسیدم چه کسی می‌آید گفتند آقانور الدین سپس پس از لحظه‌ای دیدم که شما آمدید و من شما را دیدم و خیلی خوشحال شدم و غیر از این در وقت مرگ چیزی ندیدم.


45 ـ کار خیر کار خیر در شب 20 جمادی الثانی 1415 ق مطابق با 3/9/1373 ش در شهرستان قم هنگام سحر در خواب دیدم که در مشهد هستم در بالا خانه‌ای و دخترم  آمده است در آن خانه اما درست او را ندیدم.
همان وقت دیدم در قم هستم در خانه‌ای یکی از دوستان بنام شیخ حسن انصاری و ایشان آش پخته بود و تقسیم کرد و آنچه مانده بود در میان دیگی گذاشته بودند و درب آن اطاق را بسته بودند من و آقای انصاری نشسته بودیم در میان اطاق ناگهان دیدم صدای درب اطاق برابر که در طرف دیگر حیات بود می‌آید همان اطاقی که دیگ آش در میان آن بود.
بلند شدم نگاه کردم دیدم دخترم  آمده است و دم در آن اطاق ایستاده است و می‌خواهد درب را باز کند و داخل شود من گفتم چه میخواهی گفت آمدم آش بخورم من آش را بسیار دوست دارم دستش را گرفتم او را بوسیدم لبهای او را بوسیدم و گفتم چرا نزد ما نمی‌آئی گفت بلی من همیشه در نزد شما می‌آیم باو گفتم ما باید چکار کنیم که تو بتوانی نزد ما بیائی؟ گفت کار خیر کار خیر. البته چند روز قبل از آن زیارت عاشورا را به خانه آورده بودیم و بیاد ایشان آش پخته بودم و داده بودیم. و حدود یکماه پیش از این تاریخ یک شب جمعه بعد از خواندن دعاء کمیل مختصر شامی را به مسجد برده بودیم و بیاد ایشان داده بودیم همان شب جمعه یا شب جمعه دیگر بعد از خواندن دعای کمیل و طلب مغفرت و خواندن فاتحه‌ برای شادی او از مسجد به خانه آمدم حال بسیار خوبی داشتم در میان کوچه که می‌آمدم تنها بودم ناگهان دخترم بی بی مژده را عیاناً دیدم که جلو روی من ایستاده و با حال بسیار خوبی در حالی که خنده میکرد و خیلی خوشحال بود بمن سلام کرد اما نزدیک نمی‌آمد و می‌گفت بابا بیا برویم آنجا خیلی خوب است خیلی خوش می‌گذرد هرچه زودتر بیا و خیلی اصرار می‌کرد که من با او بروم و چند لحظه‌ای بهمین حال بودم که نزدیک در خانه

46 ـ سه سؤال مهم

در شب سوم ماه مبارک رمضان سال 1415 ق  مطابق با شب 15/11/1373 ش در هنگام سحر در خواب دیدم که در شوشتر هستم و به خدمت مرحوم آیت الله آقا سید محمد حسن آل طیب  مکرر می‌رسم و در یک روز از ایشان مهری برای نماز گرفته‌ام به عنوان عاریه که آن مهر شکل بیضی است دراز و طولانی است و دو طرف آن مهر چیزهائی نوشته شده است و بر اثر نماز خواندن مقداری کهنه شده است آنگاه در حال خواب که بودم و خیال می‌کردم که در بیداری است(یعنی رویادررویا) در خواب دیده‌ام که در نزدیکی منزل آن مرحوم که نزدیک منزل سابق خود ما هم در شوشتر بود که خانه ما در اثر خیابان خراب شده است در خواب دیدم که در میان کوچه به خدمت حضرت امام حسن عسکریu رسیده‌ام که بر سر مبارک ان حضرت مانند عربها که شال  بر سر می اندازندشال سبزی برسر انداخته‌اند و عمامه بر سر ندارند لباس عربی دشداشه و عبا نیزداشتندا ما قبا درست به خاطر ندارم کهپوشیده باشد قیافه پیر نبود و میانسال ببالا هم نبود مانند جوانی بود که غم و غصه او را پیر کرده باشد پس از آنکه بخدمت او رسیدم در حال عجله سه سؤال نمودم که جواب فرمودند سؤال کردم من آدم چگونه‌ای هستم و آیا بهشتی هستم یا نه؟ پاسخ فرمودند بلی بهشتی هستی سؤال نمودم یا سید هستم یا نه؟ فرمود بلی سید هستی سؤال نمودم آیا مجتهد هستم یا نه فرمود بلی مجتهد هستی [البته ترتیب باین کیفیت درست به خاطرم هست] لیکن اصل سه سؤال و سه پاسخ درست به خاطرم هست آنگاه امامuمهری برای نماز شبیه مهری که از آقای آل طیب گرفته   بودم اما نو بمن عطا فرمودند به عنوان هدیه که برای خودم باشد نه عنوان عاریه و مهر را گرفته‌ام و بسیار خوشحال شده‌ام.

سپس از خواب بیدار شده‌ام و به خدمت آقای آل طیب رسیده‌ام (درعالم رویا) و با خوشحالی داستان خواب خودم را برای او نقل کرده‌ام و اینکه من در خواب به خدمت امامu رسیده‌ام و لیکن می‌بینم که آقای آل طیب در برابر سخن من چنان واکنشی نشان نمی‌دهند حتی وقتی به ایشان گفته‌ام که امامu در خواب به من مهری برای نماز عطا فرموده‌اند شبیه مهر شما عکس العملی نشان نداده و گویا این خواب و این مطالب برای ایشان تازگی ندارد و تعجبی ندارد یا اینکه با سکوت خود نشان می دهندو می‌خواهند بگویند که من از این مطالب خبر داشته‌ام و اینها تعجبی ندارد و بالاخره از خواب بیدار شدم نزدیک بلند شدن برای خوردن سحری برای روزه گرفتن بودم سپس تمام خواب را از ذهن خود گذارانیده و به جزئیات آن توجه نمودم. و الحمد لله علی کل حال و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.






طبقه بندی: رویاها و خوابهای شیرین، 

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

.: Weblog Themes By Pichak :.


Online User
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک

  • دانلود فیلم
  • خرید vpn
  • ضایعات